X
تبلیغات
رگ بند
رگ بند
Web's of Traitor Certina Jowns
ضمیر متصل "م" قلبش پاره شده است.
ضمیر متصل "م" خیلی غصه می خورد.
ضمیر متصل "م" صبر می کند که من بخوابم، بعد گریه می کند.
ضمیر متصل "م" نفس راحتش زیاد طول نمی کشد، نفس ناآرامش هم همینطور، و حتی خوابش می گیرد با چشمهای از تعجب خشک شده اش.
ضمیر متصل "م" هم موافق است. عمرش قرار است خیلی طولانی شود
عمر غصه های ضمیر جدای "ش".



خواب آلودگی
درست وقتی که بینی من شکست، تو گوشه اطاقت آبغوره گرفته بودی که چرا دستم را موقع رد شدن از خیابان رد کردی.
من عرق کرده بود همه جای بدنم. خسته بودم. شلوار لی پایم بود مثل همیشه. خونی شده بود از خون دماغم.
 و وقتی من دوش می گرفتم تا کزاز نگیرم، تو خروپف می کردی. تداخل این دو چیز عجیب و غریب، باعث شد کمی به عقب نگاه کنم و بی درنگ عاشق بشوم.
فردایش گفتی که خواب دیده ای که مچ دستت پیچ خورده است. من گفتم مچ دستت چه ربطی به بینی من دارد؟ و هر دو خندیدیم.
شاید لذت بخش ترین خرد شدگی استخوان را ما تجربه کرده باشیم.
فرقش، تو در خواب، من در بیداری...





   جشنواره خنده هایت را کی بر پا میکنی؟




   تو چی هستی لعنتی که هرکس که تو را بر می دارد، قایمت می کند؟




   تو داری می روی. اما من سکوت می کنم. صبر می کنم. نگاه می کنم. و به همین زودی دلم برایت تنگ می شود. فکر می کنم اینکه می شود هنوز ماچت کنم؟ می شود شوخی خرکی کنم هنوز؟ اینکه چند بار بغلت کردم؟ و و قتی به این چیزها فکر می کنم، یک قیافه بین عموحاجی و آبراهام لینکلن برایم مجسم می شود از خودم. حس می کنم در ابراز احساسات به تو کمی خرفت هستم. و نا باورانه این خرفت بودن در برابر احساساتم نسبت به تو را دوست دارم.

   تو داری می روی. نرفته ای هنوز، اما باز کردن پروبالت برای رفتن، همه چیز را که قبلا نبود، عوض کرده است. صدایت هنوز همان صدای قبلی است، اما چهره ات خیلی عوض شده است. نه آنکه نشناسمت. نه! می شناسمت! ولی باید بگذرد تا عادت کنم. تغییرات هم جز رفتن تو است و من برایش باید آماده باشم.

   تو داری می روی. درست مثل وقتی که بچه ی بزرگ تر صاحب خواهر-برادر کوچک تر می شود و توجه پدر-مادر را به سمت بچه کوچک می بیند می شود حسم. یادم نیست کی به دنیا آمدی و کی آرامش تنها بودن من به هم خورد. تو بودی. از همان اولش من و تو بودیم. شاید اتفاقی که قرار بود در کودکی نیوفتد، در جوانی افتاده باشد. شاید از همان اول نبودن تو این توازن را به هم می زد.

   تو داری می روی. من دارم فکر می کنم که مگر چقدر دوستت داشتم؟ و دارم فکر می کنم مگر چقدر می توانم دوستت بدارم؟ و باید دید چقدر دوستت خواهم داشت! کپی های تکثیر پذیر زیادی از من توی زندگی ات هست(؟). و من یاد گرفته ام توی چشم نباشم.

   تو داری می روی. میخواهی بروی. و من به این فکر می کنم که چند تا سریال است که نداده ام ببینی هنوز. می گذارم برای اوقات بی کاری ات. بزرگ شدی. و من دوست دارم با همان قیافه ی عموحاجی-آبراهام لینکلنی نگاهت کنم و لبخند بزنم.
دوست داشتم یک تابلو بودم، توی خانه ات.



ارباب
ارباب، اسم یک پیرمرد است توی محله مان. زن و بچه دارد. اما تنها زندگی می کند. خودش با خودش، توی یکی از اطاق های خانه اش. ارباب هیچ وقت دست خالی به خانه نمی رود. باورتان نمی شود ولی همه افراد خانواده اش را با محبت صدا می کند. سلامشان می کند. اما می گوید کنارشان خوش نیست. با شادی آنها شاد نمی شود. بخاطر همین خودش را زندانی کرده است توی اطاقش. ارباب آدم عجیبی است. مثلا وقتی جوراب نو می پوشد، پاهایش درد می گیرد و قرمز می شود. ارباب یک مرد تنهاست. مرد مهربان و تنها...

عقاید شلیک شده

روزهای زیادی از آشنایی من با او می گذرد. شاید هفت هشت سال. او بزرگ تر از من بود. من با او برزگ شدم، او با من پیر شد. خوب نشناسمش، یک آشنایی سن دار داریم باهم. یادم می آید که چشم هایش می درخشید. لبخندش خیسی غم هرکسی را خشک می کرد. شوخی هایش مثل یک جوراب گرم توی زمستان پاهایت را گرم نگه می داشت(میدانم تعبیر دوری است ولی همین بود واقعا). توی جیب های بی انتهایش، معدن خوراکی های خوشمزه بود. ولی روزی که عقایدش رفته بود سبزی بخرد، توی یک شهر دیگر، یک شهر غریبه، به سرش شلیک شد. بله. به عقایدش شلیک شد. سر تشیع جنازه اش نیامد. ولی من به عنوان رفیق چندین و چند ساله اش، نیابت سوگش را گرفتم. مراسم آبرومندانه ای بود. کسانی که فکرش را می کردیم نیامدند. وقتی برگشتم، به خانه اش رفتم. جشم هایم باور نمی کرد. داشت limitless می دید و سیگار می کشید. نمی توان هیچ عقیده ای را سمتش گرفت. پیشنهاد داد. یا حتی به سمت مغزش شلیک کرد. فقط می شود صبر کرد تا اثر کند ایده های ذهنی اش...




<