<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رگ بند</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com</link>
<description>Web&apos;s of Traitor Certina Jowns</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 08 Feb 2014 22:22:38 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/366/</link>
<description>تو چی هستی لعنتی که هرکس که تو را بر می دارد، قایمت می کند؟</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2014 22:22:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/366</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/365/</link>
<description>تو داری می روی. اما من سکوت می کنم. صبر می کنم. نگاه می کنم. و به همین زودی دلم برایت تنگ می شود. فکر می کنم اینکه می شود هنوز ماچت کنم؟ می شود شوخی خرکی کنم هنوز؟ اینکه چند بار بغلت کردم؟ و و قتی به این چیزها فکر می کنم، یک قیافه بین عموحاجی و آبراهام لینکلن برایم مجسم می شود از خودم. حس می کنم در ابراز احساسات به تو کمی خرفت هستم. و نا باورانه این خرفت بودن در برابر احساساتم نسبت به تو را دوست دارم.</description>
<pubDate>Thu, 06 Feb 2014 08:29:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/365</guid>
</item>
<item>
<title>ارباب</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/364/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8</link>
<description>ارباب، اسم یک پیرمرد است توی محله مان. زن و بچه دارد. اما تنها زندگی می کند. خودش با خودش، توی یکی از اطاق های خانه اش. ارباب هیچ وقت دست خالی به خانه نمی رود. باورتان نمی شود ولی همه افراد خانواده اش را با محبت صدا می کند. سلامشان می کند. اما می گوید کنارشان خوش نیست. با شادی آنها شاد نمی شود. بخاطر همین خودش را زندانی کرده است توی اطاقش. ارباب آدم عجیبی است. مثلا وقتی جوراب نو می پوشد، پاهایش درد می گیرد و قرمز می شود.</description>
<pubDate>Sun, 02 Feb 2014 17:56:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/364</guid>
</item>
<item>
<title>عقاید شلیک شده </title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/363/%d8%b9%d9%82%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%84%db%8c%da%a9-%d8%b4%d8%af%d9%87-</link>
<description>روزهای زیادی از آشنایی من با او می گذرد. شاید هفت هشت سال. او بزرگ تر از من بود. من با او برزگ شدم، او با من پیر شد. خوب نشناسمش، یک آشنایی سن دار داریم باهم. یادم می آید که چشم هایش می درخشید. لبخندش خیسی غم هرکسی را خشک می کرد. شوخی هایش مثل یک جوراب گرم توی زمستان پاهایت را گرم نگه می داشت(میدانم تعبیر دوری است ولی همین بود واقعا). توی جیب های بی انتهایش، معدن خوراکی های خوشمزه بود. ولی روزی که عقایدش رفته بود سبزی بخرد، توی یک شهر دیگر، یک شهر غریبه،</description>
<pubDate>Wed, 15 Jan 2014 18:47:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/363</guid>
</item>
<item>
<title>Who&apos;s line</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/362/Who-s-line</link>
<description>Ring of Trust. Ring of Traitor. Ring of Right. Ring of Lie. Ring of Truth. Ring is Every Things. Ring For Stay. Line is Passege... Who is Line?</description>
<pubDate>Sun, 05 Jan 2014 07:41:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/362</guid>
</item>
<item>
<title>اجسام از آنچه در آينه مي بينيد به شما نزديك ترند.</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/361/%d8%a7%d8%ac%d8%b3%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%8a%d9%86%d9%87-%d9%85%d9%8a-%d8%a8%d9%8a%d9%86%d9%8a%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%8a%d9%83-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%af-</link>
<description>روزي كه دست بر مي داري از زمين خوردن، قرار مي شود بگذري از خيابان. از جاده. از چاله اي كه تويش گير افتاده اي. متوجه مي شوي چقدر چشمهايت كور بوده است. چقدر تاريك بوده است و دستت به آن جسم تيزي كه خورده،‌بعدا كه چراغ روشن شد، مي فهمي كه چه بوده است. وقتي كه محكم تر از قبل مي خورد توي صورتت آن سنگي كه ديدي توي تاريكي،‌ تازه مي فهمي كه : آدم ها از آنچه كه نشان مي دهند، تيز ترند.</description>
<pubDate>Sat, 07 Dec 2013 12:28:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/361</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/360/</link>
<description>مثل یک بچه</description>
<pubDate>Fri, 06 Dec 2013 15:39:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/360</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/359/</link>
<description>تو همیشه ته حماقتی و ته اشتباه. همیشه هم بعد اشتباه هایت می گویی دیگر تکرار نمی کنم اشتباهم را ولی باز عمیق تر تکرارش می کنی.</description>
<pubDate>Sat, 23 Nov 2013 17:32:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/359</guid>
</item>
<item>
<title>حتی جلوتر</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/358/%d8%ad%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d9%88%d8%aa%d8%b1</link>
<description>دنیا، جلوتر، ایران، جلوتر، تهران، جلوتر، خانه مان، جلوتر، اطاقم، جلوتر، شیشه عینکم، جلوتر، چشم هایم، انگار همه وجودم حتی تا مغزم را خاک گرفته است.</description>
<pubDate>Fri, 22 Nov 2013 16:28:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/358</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ي تسلسلي</title>
<link>https://certinajowns.blogfa.com/post/357/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d9%8a-%d8%aa%d8%b3%d9%84%d8%b3%d9%84%d9%8a</link>
<description>شايد يك نوعي از مغرور بودن باشد، ولي كمرويي است. باور كن. نگران بودن ها، تبديل شد به &quot;هيس!&quot; و انگار اين حق هم گرفته شد. شايد يك نوع كمرويي باشد، ولي باور كن كه غرور است... غرور من، غرور تو</description>
<pubDate>Tue, 12 Nov 2013 10:26:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>certinajowns</dc:creator>
<guid>certinajowns.blogfa.com/post/357</guid>
</item>
</channel>
</rss>
